قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2598

تاريخ الفي ( فارسى )

خوب و معقول است ؛ چه ، مسلمانان بالكليّه از اين ديار مستأصل مىشوند و دين نصارى ازدياد و قوّت پيدا مىكند . چون رحار اين كلمات از امرا و ندماى خود استماع نمود ، فى الحال پاى خود را برداشته آنچنان بادى از اسافل خود رها كرد كه از آوازش گوش مستمعان در تزلزل و اضطراب افتاد . بعد از آن ، روى به آن جماعت آورد و گفت : به حقّ دين خود كه اين بادى كه از من جدا شد ، بسيار و بمراتب بهتر بود از كلامى كه شما در جواب من گفتيد ؛ چه ، الحال من در جزيره صقليّه نشسته‌ام با امير تميم ، والى افريقيه ، عهد و قول درست داشته‌ام ما يحتاج اين جزيره تمامى از آن ولايت مىآيد . هرگاه اين جماعت متوجّه آن ولايت شوند قطع‌نظر بر آنكه بر آن ولايت استيلا يابند ، آن مقدار خسارت و نقصان به من راه مىيابد كه تلافى آن به سالها ممكن نخواهد بود . بعد از آنكه ايشان بر ولايت افريقيه مستولى شوند يقين است كه ما يحتاج اين جزيره از غلّه و غير آن به اينجا نخواهند فرستاد و اين معنى موجب خرابى ما خواهد بود . و اگر همانا به آنجا روند و كارى نتوانند كرد ، بالضّروره تميم بن معزّ با من در مقام محاربه و مخاصمه خواهد شد و بعد از مخاصمه و منازعه ، چون نقض عهد از من شده باشد ، يقين كه به شآمت نقض پيمان او غالب و من مغلوب خواهم بود . چون رحار فرنگى از تقرير اين فصل فارغ گشت ، امرا و ندما همه آفرين گفته به عرض رسانيدند كه : به مقتضاى ارباب الدول ملهمون حقّ و صلاح دولت همين است كه تقرير فرمودند و ما در آنچه صواب پنداشته بوديم كمال خطا كرديم . مصلحت آن است كه به آنچه به خاطر شريف ايشان رسد عمل نمايند . پس رحار فرنگى ، ايلچى ترديك را طلب داشته گفت : از من به ترديك سلام برسان و از زبان من بگوى اگر تو ميل ثواب اخروى دارى بايد كه با اين سپاه كه جمع آورده‌اى به عزم تسخير ولايت شام و انتزاع بيت المقدّس از دست اهل اسلام ، كه موجب افتخار تو بر ساير طوايف فرنگ تواند بود ، متوجّه آن صوب شوى ؛ چراكه ، چون ميانهء من و والى افريقيه عهود و مواثيق مؤكّد به ايمان غلاظ شده مىترسم كه به شآمت نقض ايمان من ايشان نيز در آن ولايت كارى نتوانند ساخت و منجر به استيصال من گردد ؛ چه ، اين معنى نزد حكماى كبار اولى الأيدى و الأبصار به تجربهء بسيار به سرحدّ يقين انجاميده كه مرتكب بر خلف عهد و پيمان هرچند ظاهرا اسباب شوكت و عظمت بسيار داشته باشد هرگز ظفر نمىيابد و چهرهء مقصود را مشاهده نمىكند و واقف بر سير سلاطين ماضيه و متتبّع احوال ايشان مىداند كه هر صاحب جاهى كه خلف عهد و پيمان را شيوهء خود سازد بىشكّ دولت او زوال و انتقال مىيابد . اكنون ملتمس آنكه ايشان مرا تكليف امرى ننمايند كه موجب زوال دولت من تواند بود .